خاطره های خوب و بد

 

خاطره های خوب و بد ، از آدم های دور و بر

 

آرام درب خانه را باز کردم . از پشت پرده نیم نگاهی به داخل انداختم . پدرم عینک نزدیک بین زده بود و کتاب می خواند . خبری از مادرم نبود . ساکت و سریع از حیاط عبور کردم و به راهرو رسیدم ، بدون معطلی از پله ها بالا رفتم .  رفتم سراغ آینه . گردنم بدجور خراشیده شده بود . باورم نمی شد که یک دسته اسکناس اینهمه تیز باشد . شاید هم پوست من ظریف بود . اگر والدینم بو می بردند دردسر می شد. به تراس رفتم . شیر آب را باز کردم . سرم را آنقدر جلو بردم تا آب به زیر گردنم رسید. سوزش زخم بیشتر شد . ته دلم گفتم :

- اگه منم بجای یه  20تومنی کهنه پاره ، مثل همه یه صد تومنی برای کمک به مدرسه می دادم ، معلم اونجور نمی زد توی صورتم .

دوباره جلوی آینه ایستادم . انگار یک نوار خون آلود زیر گردنم چسبانده باشند . پیش خودم گفتم :

- کاش با شلنگ یا خط کش می زد ، درد داشت اما دردسر نداشت .

برگشتم به طرف تراس و فکر کردم که خیلی بدبختم .

- بدشانسی رو ببین ، این همه معلم ، باید این معلم ما می شد ؟

لحظه ای خنده ام گرفت . یاد آقای نجفی معلم سال گذشته ام افتادم . کمتر پیش می آمد دانش آموزی را تنبیه کند . اشتباهات همکلاسی هایم را ، چند بار هم که شده ، تذکر می داد . ابتدای سال بود و یکی از همکلاسی ها میز خود را کثیف کرده بود . آقای نجفی بلافاصله برای او قرص ضد تهوع و یک لیوان چای شیرین آورد . بعد از باغچه حیاط مدرسه مقداری خاک خشک آورد و روی میز و موزاییک کثیف ریخت . و با حوصله جارو کرد . و با خاک انداز همه را جمع کرد . و میز و موزاییک را تی کشید . خنده ام از آن بابت بود که تصور کردم اگر سر کلاس آقای محمودی کسی کثیف کاری کند ، چه بلبشویی راه می افتد . با خودم گفتم :

- تف به این زندگی ، پول نداریم مگه مجبورم درس بخونم . لامصّب چقدرم می سوزه

آقای محمودی سر کلاس فقر دانش آموزان را مسخره می کرد . هر از گاهی به چند نفر گوشزد می کرد که بهتر است سراغ کار بروند تا ادامه ی تحصیل . گهگاه از شغل والدین دانش آموزان می پرسید و آنها که کارگر ساده بودند را مسخره و سرزنش می کرد .

توی همین فکر و خیال بودم که صدای باز شدن درب راهروی بالا را شنیدم . درجا خشکم زد . مادرم بود . شاید از کفش هایم متوجه بالا آمدنم شده بود . گیج شده بودم . مادرم نباید زخمم را می دید . کتاب فارسی روی تاقچه دم دست بود . سریع برداشتم و جلوی صورتم گرفتم .

- بالام جان چیکار میکنی قربانت شم؟ بیا پایین . ناهار نمی خوری ؟ صبحانه که نخوردی پس چرا ...

مادرم خیلی سریع متوجه موضوع شد . دروغ سرهم کردن هم فایده ای نداشت . سر سفره که نشستم ، موضوع اصلی صحبت های اعضای شلوغ خانواده ، مربوط به زخم زیر گلوی من می شد . برای روشن شدن ماجرا پدرم متقاعد شد که فردا به مدرسه برود  .

***

سر کلاس دلهره ی عجیبی داشتم . از اتفاقی که قرار بود بیفتد وحشت عجیبی وجودم را فرا گرفته بود . آرزو می کردم یک ماشین جلوی درب مدرسه بایستد و از من بخواهد که سوار آن شوم و مرا با خود ببرد . و برای همیشه از این حول و ولا خلاص شوم . زنگ که خورد ، رنگ من پرید . انگار بمبی منفجر شده باشد . به ثانیه نرسید که صدها کودک پر انرژی ، سالن های مدرسه ی قدیمی را به اشغال خود در آوردند . درمیان شلوغی کودتای کودکان ، یکراست رفتم سراغ دفتر مدیر. خبری نبود . با خودم گفتم :

- خدارو شکر ، فکر کنم بیخیال شده باشه

بچه ها از اینکه ساکت و آرام بودم تعجب کرده بودند .

- هوی داودی چیکار می کنی ؟ بیا بریم کنار دستشویی کشتی بگیریم.

عجیب بود که اینهمه از آمدن پدرم به مدرسه می ترسیدم ، سال قبل که پدرم به مدرسه آمده بود آقای نجفی از او استقبال گرمی کرد . و از او خواست تا برای دانش آموزان حدیث بخواند . نجفی انسان متدیّن و معتقدی بود . بعضی روزها از خاطرات انقلاب و جنگ برای ما می گفت . به امام خمینی عشق می ورزید و از آرمان های او تعریف و تمجید می کرد .

اماامسالخیلی فرق میکرد؛آقای محمودیهرازگاهیمسائلیمثلسوءاستفادهی آخوندها از لباس و جایگاهشان را در کلاس مطرح می کرد . بعد هم از حقوق کم معلّمان می گفت و اینکه او را به این خراب شده تبعید کرده اند . اما من همیشه پیش خودم می گفتم :

- خدارو شکر که آقای محمودی از آخوند بودن بابام اطلاعی نداره ، بزار هرچی میخواد بگه به من چه .

هنوز کمی نگران بودم . قدم زنان به درب ورودی سالن رسیدم . حیاط مدرسه ، پنج یا شش پله پایین تر از سالن بود . از بالای پله ها حیاط شلوغ مثل لانه ی زنبور عسل پر از جنب و جوش بود . آرام از بین دویدن های بچه ها و داد و بیداد ناظم مدرسه عبور کردم و نزدیک بوفه رسیدم . بعضی ها پفک ، بعضی بستنی یا یخمک. زیر لب با عصبانیت گفتم :

- عوضیا حداقل تعارفم نمی کنن .

آقای نجفی گاهی زنگ تفریح بین دانش آموزان قدم می زد . وقتی به کنار بوفه می رسید برای بعضی از دانش آموزان پفک یا بستنی می خرید . از سلامتی دانشآموزان پرس و جو می کرد و نگران چشم ضعیف ها بود . وقتی متوجه می شد که دانش آموزی از ضعیفی چشم رنج می برد ، برگه ای از مدیر می گرفت و برای گرفتن عینک از مرکز  درخواست می نوشت . چشم و ابرو و ریش سیاهی داشت. معمولاً لبخند می زد . بچه ها به شوخی میگفتند آقای نجفی شبیه عکس شهداست. کت و شلوارش نو نبود اما همیشه اتو کشیده و مرتب به مدرسه می آمد و بوی عطر حرم می داد .

زنگ تفریح تمام شده بود ولی هنوز بیشتر دانش آموزان بدو بدو می کردند . ناظم مدرسه با یک شلنگ یک متری از همان حوالی بوفه ، شروع به پاکسازی کرده بود . اینبار من ، مثل تعداد انگشت شماری از دانش آموزان که سر وقت و منظم به سمت کلاس می رفتند ، سر جایم ساکت نشسته و به نذر و نیاز مشغول بودم . بچه ها همه وارد کلاس شدند و کتاب و دفتر را روی میز گذاشتند . به دستور آقای محمودی ، اول هر کلاس ، دفتر و کتاب آن درس را روی میز می گذاشتیم؛اگر کسی دفتر و کتاب نیاورده یا تکالیفش ناقص بود ، یا حتی اگر کتاب و دفترش را کثیف کرده بود ، با شلنگ مجازات می شد .

 دقایقی از کلاس می گذشت اما خبری از معلم نبود . صدای شلوغی بچه های کلاس لحظه به لحظه بیشتر می شد .

-  بچه ها موتور آقای محمودی پنچر شده تصادف کرده مرده .

-  نه بابا داره چایی می خوره . تنیس بازی کرده خسته شده .

-  توجه !توجه!  آقای محمودی سرماخورده ؛ امروز تعطیل می باشد .

آقای محمودی یک موتور گازی داشت . یک اور خاکی رنگ می پوشید و ریش جوگندمی خودش را گاهی می تراشید. دیر کردن و نیامدن آقای محمودی خیلی عجیب نبود . با اینکه به بهانه های مختلف دیر می آمد ، اما اگر دانش آموزی بعد از خودش وارد کلاس می شد ، با خط کش مورد تنبیه قرار می گرفت .

بیشتر روزها  در زنگ تفریح ، با معلم پرورشی تنیس بازی می کرد . برای صحبت با والدین بچه ها علاقه ای نشان نمی داد ؛ خیلی حرف نمی زد ؛ و از بچه های حرّاف متنفّر بود . آن روز داشت برای دانش آموزان درباره لزوم کمک به مدرسه صحبت می کرد که من با صدای بلند گفتم :

- آقای مدیر گفته کمک به مدرسه اختیاریه

از اینکه بی اجازه حرف زدم عصبانی شد . با دسته ی پولی که در دستش بود به من نزدیک شد و محکم به گلوی من ضربه زد . شاید خودش هم فکر نمی کرد پول بتواند اینطور خراش بیندازد . وقتی قرمزی گلویم را دید شوکه شد .

آقای نجفی هم یک موتور گازی داشت . پارسال که برف آمده بود و با اینکه رانندگی با موتور گازی روی برف خیلی سخت بود ، او به موقع به کلاس رسیده بود . اما برای دانش آموزانی که دیر می آمدند تنبیهی در نظر نگرفت . قبل از اینکه کلاس را شروع کند ، نیم نگاهی از پنجره به حیاط انداخت . ناظم مدرسه چند دانش آموز را بخاطر دیر آمدن مجبور کرده بود در آن سرمای شدید پشت درب سالن بایستند . ناظم را صدا کرد و او تقاضا کرد بگذارد تا دانش آموزان به کلاس هایشان بروند . زنگ تفریح یا ورزش که می شد ، یکی از سرگرمی های آقای نجفی جاساز کردن توپ بادی داخل توپ پلاستیکی بود ، با این ترفند بچه ها لذت بیشتری از بازی با توپ را تجربه می کردند .

یک روز صبح سر صف ، اعلام کردند که آقای نجفی برای سِمَت دیگری به مدرسه ی بزرگتر منتقل می شود . آن روز بچه ها می خندیدند و شوخی می کردند . در حقیقت ، ناراحتی دانش آموزان مدرسه از روزی شروع می شد که نبود آقای نجفی را احساس کنند . آنروز فقط بچه های کلاس ما نبودند که ناراحت بودند . آنروز  همه ی مدرسه از رفتن او ناراحت بودند .

تاخیر معلم بیش از حد شده بود . آشوب بچه های کلاس ، تمام مدرسه را دربر گرفته بود . مدیر با چهره ای عصبانی از راه رسید :

-   خفه شید . چه خبره ، وحشی شدید ؟ بچه ی آدم نیستید مگه ؟ صدای یکی در بیاد با شلنگ سیاش می کنم

سکوت محض . کمی جلوتر آمد . نفسِ عمیق . با صدایی ملایم مرا صدا زد :

-           داودی بیا دفتر کارت دارم .

انگار که یک سطل آب سرد ، روی سرم ریخته باشند . بهت و حیرت . دلهره . بلند شدم و دنبال مدیر راه افتادم . وارد راهرو که شدیم از دور لباس پدرم دیده میشد. آقای مدیر من را کناری کشید و زیر گلویم را وارسی کرد .

-           نمی تونستی دیروز بیای به خودم بگی مردنی؟ چی شد اینجور شد؟

که زدم زیر گریه . هق هق کنان اتفاق دیروز را تعریف کردم .

-   خب بسه . گریه نکن . نه به اینکه مادرتو میاری همش ترکی حرف می زنه ، نه به اینکه ...

صدای بلندی باعث شد که آقای مدیر به سرعت به طرف دفتر برگردد . صدای پدرم بود . بحث بالا گرفته بود . من هم دنبال مدیر به دفتر نزدیک شدم

-  بله آقا بعله ، لازمه ، شما آخوندا همه جا می خواید براتون تبعیض قائل بشن ؛ وگرنه اینهمه دانش آموز چرا...

-           آخه کجا؟ ، کی به شما گفته؟ ، کی گفته برای تربیت ، بچه ی معصوم رو زخمی کنی؟ ، آخه کدوم...

که مدیر پرید وسط بحث و آقای محمودی را کنار زد .

-           ای بابا بحث برای چیه حاج آقا . پسر خوبم آقا محمد حسین ، چند روزیه بینظم شده ، عیب نداره پیش میآد ، اتفاقیه که افتاده،معلمش یه اشتباهی کرده . حاج آقا صلوات بفرست . گذشت کن .

مدیر مدرسه هرطور بود پدرم را راضی کرد . پدرم که رفت مدیر تا آخر زنگ با معلم ما صحبت می کرد . تا ظهر آن روز آقای محمودی حتی یک کلمه ی دیگر صحبت نکرد . حتی تکالیف . اما فردا قطعاً اینطور نبود . من می ماندم و یک معلم پر از کینه . منتظر فرصت . من می ماندم و ، مجموعه ای از خاطره های خوب و بد ، از آدم های دور و برم . جامعه ای از یک نسل شلوغ . یک نسل سوخته .

 

به قلم : محمد حسین داودی



[ یکشنبه 16 آذر 1404 ] [ 11:49 ] [ glarisha ]

پیوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید