گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


پروانه ها

پروانه ها
ای میهمانان سرور انگیز
ای میهمانانی که باران را
برای مردمان سالها در حسرت باران
باز ارمغان آورده اید
و شوکت را
امید و عشق و برکت را

فراوان شو فراوان شو فراوان تا از انبوهت
دشمنان سرزمین من
بهراسند
دامنت به دور دست ها بگستران برو به گوش دشمنان سرزمین ما رسان
که سرزمین سام و زال و نیرمان
گردنکشان را
زورگویان را
تمام دشمنان پست ایران را
به خاک ذلت و خواری همی خواهد کشاند

فراوان شو


شنبه 04 خرداد 1398 | ارسال نظر(0)

 

کشتی جنون زده شب

 

 


تمام   درد  زمین  یادگار خستگی  من
هجوم سرد زمان موسم شکستگی من


سراب  تلخ جنون  ابتدای بی کسی  تو
حصا ر زرد  خزان  اوج  دلگسستگی  من


تمام  خشم زمین جرم دل نبستگی  تو
تمام  درد  زمان  مزد د لشکستگی من


چنان گرفته تب درد هر کرانه این شهر
که درد و ظلمت وغم کرده نیست هستگی من


حضور توست دراین کشتی جنون زده شب
که گشته شعرشب من به گل نشستگی من


نشسته  ظلمت  محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من


ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرٍٍٍما
که سهم تیر وکمان شد زدام رستگی من


رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من



 

بی گناهی واژه ای نایاب  و در زندان شده

خشم و  وحشت مهره ای همواره در میدان شده


هیچ کس باور نکرد این جهل تمییز گناه

رستگاری واژه ای همواره بد عنوان شده


این چه ترس تلخ شعر است و چه بهت و اضطراب

این چه درد است عشق با دیوانگان همسان شده


ظلم نیکی شد به خصم و کفر تیغی سوی دوست

درد چون عادت به خواب و خصم چون مهمان شده


دفتر سرخم مبین مرده چنین بی پای و سر

روز دیگر را ببین گویی سراپا جان شده

 

شعرها از : محمدحسین داودی


جمعه 30 شهریور 1397 | ارسال نظر(0)

 

دوباره جنگ و دوباره صدای آتش

دوباره جنگ و دوباره صدای آتش و جنگ

دوباره بازی مرگ است و جای آتش و جنگ

 

سیاه مانده زمان و تباه گشته زمین

و جنگلی که تبر شد برای آتش و جنگ

 

ولی هنوز تو با واژه ها غزل بکش و

ترا چه کار به چون و چرای آتش و جنگ؟

 

 

و دست آخر از آن طنز های پر مهرت

پر از شمیم غزل کن فضای آتش و جنگ


شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 30 شهریور 1397 | ارسال نظر(0)

 

تنها کمی اشک

با تمام واژه ها       تمام رنج های آدمی

با ردیف های ناگزیر ماندن و

ازدحام رنج های آدمی

 

پرچم سیاه از هزار دست

رسیده تا به نسل نیمه جان ما 
امتداد یک حماسه ی بلند و
دریغ از شکست قهرمان ما

مایوسم      مایوسم

برای تحقیر و تباهی        نمی توانم بسرایم
برای تبعیض و سیاهی     نمی توانم بسرایم

 

تنها کمی اشک      شاید کمی اشک


برای آنچه بوده ایم
برای آنچه می شویم
برای هرچه چرخ می زنیمو
برای  آنچه می دویم

تنها کمی اشک      شاید کمی اشک

ما یوسم      مایوسم

شعر از : محمد حسین داودی

چهارشنبه 12 آبان 1395 | ارسال نظر(0)

 

در تلگرام با هم باشیم



IRnVIDIA@

 

 

کانال تلگرامی ماست


سه‌شنبه 04 آبان 1395 | ارسال نظر(0)

 

تا بیخ ما فاسد شده

تاریخ ما فاسد شده تاریخ فاسد بوده ایم

 تا بیخ ما فاسد شده از بیخ فاسد بوده ایم

ما هیچ بودیم  از همان آغاز خلقت هیچ هیچ 

 ما گندمی آویخته بر میخ فاسد بوده ایم

 

ما مردمی در رنج و محنت غرق در باور شدیم

 ما داستان پرداز نسلی قهرمان پرور شدیم

ما از همان آغاز بربر بوده ایم و بی هنر

 در عالم رویا ولی بر هر کجا سرور شدیم

 

دنیای ما دنیای افیون است بر سرخوردگی

افیون ما شاه است و آئینی برای بردگی

ما  برده ای بودیم و شاهان افتخار نسل ما

 توسی حکیم و شاهنامه داروی افسردگی

 

ما صوفی عارف جلال الدین مولانا شدیم

ما حافظ اشعار راز آلود پر معنا شدیم

ما شعر رنجی از نظامی شاملو پروین و ماث

ما مطربی بی خانمان و غوطه در نیما شدیم

 

دنیای ما دنیای شعر است و "و دیگر هیچ" که

 از خنده های سادگانی می کند آغاز به

سمت فریب توده های بی سواد کور تا

 سوی فرحزاد آنزمانی بر لبان گفتیم ف

شعر از محمد حسین داودی



چهارشنبه 09 تیر 1395 | ارسال نظر(0)

 

اوج تلخ واژه

دنیا                   از من چه می خواستی؟

من را                  برای که می خواستی؟

دنیا               نفرین به تلخی های تو دنیا

 

رنج

نشانه های یک شکست است

    تمدنی که پیر وخسته ست

      ناله های یک درخت است

@
اوج تلخ واژه را                  من آنشبی نوشته ام که

تو در بستر خود  آرمیده فکر جمعه ای و


دل  وا پس غذای مانده گوشه ی دهانِ

                                    بعد شام پر افاده ای و


همانشبی که عمق سینه ام   نفیر می کشد


    مزاج تلخ و ذهن آش..شفته ای  که داشت


یاد بدسلیقگی  و بد مزاجی تو و

                   ذات بی صداقت تو را دوباره می زدود


@


آب دهانم را که قورت دادم        خیلی سردم شد

نفس عمیقی کشیدم      سینه ام بیشتر درد کرد


معده  ام هم می سوزد          شاید مریض شده ام

پوزخند می زنم             می خندم

 @

 تصورش برای ذهن ساکتم چه هولناک می شود

بجای آن فریب خورده در کنار بسترت خوابیدن


تصوری که غوطه در حقیقت تو می شود

همیشه آرزوی مرگ و همزمان همیشه ترسیدن

 

دنیا          از ما چه می خواستی دنیا 

           ما را   برای که می خواستی

دنیا        نفرین به بی فرجامی تو دنیا
 

@

شعر از محمد حسین داودی


یکشنبه 27 دی 1394 | ارسال نظر(0)

 

به حق برکتت خدا

مگه نمی بینی خدا قحطی رسیده گندم؟
خودت که می شنفی بابا  سر و  صدای  مردم

دنیا دیگه عوض شده مثل گذشته ها نیست

                       دیگه بجز خود خودت کسی به فکر ما نیست

زندگی یا هر چی که بود برای ما تمومه

                          طاقت ما تموم شده ، حلاله یا حرومه

بنده ی  بی پناه تو  جز تو کی یارش میشه؟

    مگه بجز تو هم کسی پشت و پناهش میشه ؟
یه راهی یه عنایتی خودت یه چاره ای کن
  این تو  و این  ویرونه ها ،خودت اشاره ای کن


به فرّ  و شوکتت خدا  ظالمو سر به زیر کن    

به حق برکتت خدا گرسنه ها   رو سیر کن

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 26 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

رفیـق نیمـه راه

 

چه شبها که دفترم را از واژه های سیاه پر می کرد


و در این روزهای تلخ         شاید فراموشش شده ام

رفیق نیمه راه

در  شهر  ما  که نمی دانیم ستاره روی سینه ی چه کسی می درخشد

قبل از آن که  تقدیر   رنجی تخدیری برای ما برگزیند       باید کاری کرد

شاید با سکوت و عقلانیت  

   شاید جدای از احساس و شعر

آنتوان تو را هرگز نمی بخشم 

      اشکهایم را دیگر هرگز نخواهی دید 

 

متن از محمدحسین داودی


جمعه 26 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

به بام تنهایی

 

نشسته ام . به بام تنهایی . بر بام جهانی که بلندترین کهکشانهایش ، همین تخته سنگهای زیرین است . ستاره ها سوسو کنان زیر سقفی ناشناخته و یا بالاتر از نگاه  من.
بر بام تنهایی،خسته از  ازدحام خیابان ها
ساعتها در همه خانه ها تیک تاک خود را دارند اما اینجا  قمار شماره ها همیشه بازنده ای نهفته دارد .
اما این قمار نه گریزی دارد . و نه چاره ایی

زندگیمان مانند کشی شده . هر چه در طول زمان می دوی . چه برسی چه نه ،  رها  که میشوی ، درچشم به هم زدنی ، دوباره تنهایی

خوب که حسابش را میکنم ، باید بگویم ، بازنده ایم . بازنده

آخر سر هم احساسی نانوشته و .
و  حرفهایی ناگفته


هذیان گفتن . از ویژگی های تنهایی است . اما بهره ما از آن بیشتر است ، این هم موهبتی است برای شاعر

همچنان خیابانها سرد و یخ زده است . این بارندگی کمی از مرض سرعت زندگی کاسته است من هم کمی آرامترم . که فردا آنقدر دیر نیست


نوشته : م . هاشمی
تصحیح : محمد حسین داودی
آنتوان

جمعه 26 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران