قـصـه بـرای دل آرامـی چـنـد
نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر
در سرای قلم از بهره و کامت بگذر
که اگر رهگذرت کرد ندامت بگذر
شب پرستی کن و ازشهوت نامت بگذر
"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
که خرابت نکند صحبت بد نامی چند"
از سیاهی که نوشتی قمرش نیز بگو
واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو
از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو
عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو
"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند"
غم ندارد قلم نو نفس از خنجر ونیش
چه بسا هرزه که پاشیده نمک بر دل ریش
بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش
ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش
"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند"
واژه کن خاطره ی همدم و همگامی چند
تازه کن قصه برای دل آرامی چند
کیست از دوست نگوید سخنی نامی چند؟
سال نو گشته نپرسیده ازاو کامی چند؟
"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"
صبح امید غزل
وقت نشناسی این شبزده را خرده مگیر
بی گمان می ترسد
تا سحر باخته بر آب دهد قافیه را
بند بند غزل بافته با رنج قلم
روح شبواژه پرست
روشنای سحر از چهره این آدمها
بیگمان می ترسد
پشت هر واژه ی این دفتر خاموش و سیاه
جای پنهان شدن روح هزاران غزل است
بی گمان چاره خاموشی این دفتر وحشت زده را تنها تو
یا فراموشی این شبزده را
بی گمان تنها تو
شعرها از : محمد حسین داودی