گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


یک راز راهنوز

نقش ماهیست که برآب روان می بینم      چهره گنگ تو از یاد نهان می بینم

 چشم دربند دل و سینه ی پرفریادم             عاقبت خنجر پولاد  زبان می بینم

دردعشقی که رخ سرخ مرا زردنمود     آن بهاری که نکو نیست،خزان می بینم

جای جولان غزل نیست برایت بااین      شورشومی که درین دورزمان می بینم

هر چه آنجا غزلت آن و فلان می خوانی

من هم اینجا  همه را چون وچنان می بینم

شعر از : محمد حسین داودی
 
 
یک راز را هنوز برایت نخوانده ام

از این سه دفتری که به اینجا رسانده ام

این دفترم تبلور روح شب است و من

هرگز برای قافیه واجی نرانده ام

شعر از :محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

بی گمان تنها تو

صبح امید غزل

وقت نشناسی این شبزده را خرده مگیر

بی گمان می ترسد

تا سحر باخته بر آب دهد قافیه را

بند بند غزل بافته با رنج قلم
روح شبواژه پرست

روشنای سحر از چهره این آدمها

بیگمان می ترسد

 

پشت هر واژه ی این دفتر خاموش و سیاه

جای پنهان شدن روح هزاران غزل است

بی گمان چاره خاموشی این دفتر وحشت زده را تنها تو

یا فراموشی این شبزده را

بی گمان تنها تو

 

شعر از : محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

عیب می جمله بگفتی

واژه کن خاطره همدم و  همگامی چند

تازه کن قصه برای دل آرامی چند

 

کیست از دوست نگوید سخنی  نامی چند

سال نو رفته نپرسیده ازو کامی چند

 

"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"

 

چون شب عید برایت شده ام عود و گلاب

درشگفتم که شده هر غزلت تازه جواب

 

با صدای سخن عشق برم دیده بخواب

یانه یک جرعه می از دفتر تو مثل صواب

 

"چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند"

 

گندم ابروی تو در سبدحاصل ماست

چشم ویرانگر تو خشت و گل منزل ماست

 

غارت مردم تو پاسگه محمل ماست

لعن و نفرین تو آغشته به آب و گل ماست

 

"قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند"

 

نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر 

در سرای قلم  از بهره و کامت    بگذر

 

و اگر  رهگذرت کرد    ندامت بگذر

شب پرستی کن و از شهوت نامت بگذر

 

"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر 

تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند"

 

از سیاهی که نوشتی  قمرش نیز بگو

واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو

 

از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو

عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو

 

"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت نکن از بهر دل عامی چند"

 

این همه علم و هنر چیست که در کار شماست

این چه سری است که هر دل پی دلدار شماست

 

همرهان کار جهان بسته به اشعار شماست

شاهی عالم و آدم کم دربار شماست

 

"ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند"

 

غم ندارد  قلم نو نفس از  خنجر ونیش

چه بسا هرزه که  پاشیده  نمک بر دل ریش

 

بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش

ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش

 

"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند"

 

آتش دفتر من شهر شلوغ تو بسوخت

شعر شب آمد و سنگینی یوغ تو بسوخت

 

بس کن ای شبزده عالم به دروغ تو بسوخت

حافظا خامی شعرم به بلوغ تو بسوخت

 

"حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند"

 




 

شعر از : محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

جزعشق می دانی کدامین عشق

جزعشق می دانی کدامین عشق

ازآیه های شب کتابی جاودان دارد؟
آری بگو از شب کدامین شب
از نسل مابیدارتر  در آسمان دارد؟


جز عشق  می دانی کدامین سنگ و صورتگر
انگاره های مبهمی را مشق هر تاریخ می سازد
آری بگو ساز کدامین  شهر ؟
سوزی چنین در رقص های این و آن دارد؟


جزعشق می دانی کدامین قهرمان
دیگر کدامین می تواند  قلب و روحم  را
 از چنگ دیوان عظیم شب رها سازد
آری بگو  دیگر کدامین می تواند
با آفتابی قلعه ی شب را
 تسخیر  خود  سازد

انگار گاهی جمعه ها احساس پوچی
انگار گاهی شهر ما احساس تنهایی
انگار گاهی چشم های مات . مبهوت زمین سرد می گردد
انگار گاهی یکسره افسوس می گردیم

انگار گاهی یکسره افسوس می خوانیم

 

شعر از : محمد حسین داودی


پنج‌شنبه 06 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

بوی کهنگی

رویام میخام فقط بدونی کجام
اینجا توی همون کوچه ی باریکی که پره هزار خاطره برات
 جز من که دفترم پره از شماس

پس بزار منم شبیه خودت

بیام توی همون کوچه ی باریکی که مث خودت ته رویاهاس

 پس بزار منم شبیه خودت

بیام توی غزل های دفترت

آخه منم از اون کوچه باریک میام

رویام فقط بزار مثل خاطراتی که

توی همون دفتر خزونی که گرفتیو ته رویاهام مونده

مثل من که کوچه ی شمام

مثل خودت میام با یه آه سرد اینجا با چایی که عطر کهنگی میده

ازم داره بوی کهنگی میاد

شعر از : محمد حسین داودی


پنج‌شنبه 06 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

طنین سرد خزان

طنین سرد خزان ساز تک ترانه ی تو 

که بغض و گریه و تشویش تک بهانه ی تو

خروش عشق گرفته همه کرانه من

چرا گرفته تب درد هر کرانه ی تو ؟

حدیث جود و جفا ماند بر زمانه ما

گذشت عمر و نشان داد این زمانه ی تو

غروب درد من و آفتاب  دفتر من

دوباره ماند همه آرزو به لانه ی تو

ببین چه تازه و تر گشته شعر و تاب و تبم

دگر نمانده اثر از غم شبانه ی تو

هجوم واژه ی شب رفته از  سروده من 

هنوز مانده از اندوه جاودانه  ی تو

نشسته آتش یک  کینه بر خرابه شب

نمانده ذره ای از آخرین نشانه ی تو

اثر نمانده از آن زخم خنجر تو  ولی

عیان شده ردی از خون  کنار  خانه تو

 

سال 1383 دفتر خرابه شب . شعر از محمد حسین داودی


پنج‌شنبه 06 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

دو بیتی

بهار شهر ما بی شادی اومد

نه ناز اومد نه با آبادی اومد
من از بارون سراغت رو گرفتم
صدا زد مژده ی آزادی اومد

بهار بلبلان ساز است و آواز
که می بارد به بستان نغمه ی ساز
بهار ما ولی سوز است و دلسوز
که می سوزد درونم شوق پرواز

به نوروز کرونا وای ای وای
به دنیای پس از ما وای ای وای
کرونا میمونه یا رفتنیه؟
اگر باشه همینجا وای ای وای

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل
بیا این باغ ما این داس و این بیل
برای هرکسی یک گل بکاریم
که آهنگر بداند بیل یا میل

تصور کن هزارن سال انسان
به سالی جملگی گردند حیوان
نمی دانم گناه کیست این بار
تصور کن زمین اینبار بی جان

تو دوری از من و من دور دورم
تو هستی پیش من ، من کور کورم
شبی یادم میوفتی و سراغم
که میگیری دگر من خاک گورم

عزیزم سال نو الله یارت
سلامت باشی و خوش باشه کارت
امید ما به این خاک و زمینه
همه اجدادت و ایل و تبارت

تو قندونه لبت ، حرفات پر از قند
لبت غنچه پر از شعر و شکرخند
ترُش رویی نکن ای نور دیده
به لبهای شما زیباست ، لبخند

 

دوبیتی ها از : محمد حسین داودی(با الهام از دست نوشت های حاج صادق)


سه‌شنبه 20 آبان 1399 | ارسال نظر(0)

 

اسیر تیغ گناه

    اسیر تیغ گناه و نگاه پرآهم

 "که سیب چشم تو دیگر نموده گمراهم"

 

 درعمق سینه ی زنجیرهای پربرقت

 "دچار نیمه شب و سایه های بیگاهم"

 

 حضور توست درین قلعه ی نفس گیرم

 تو ایستادی و من مات قلعه و شاهم

 

 و تیر آهوی چشمت پلنگ چشم مرا

 نشانه رفته و من آه . تشنه ی ماهم

 

 نهنگ حادثه ای طعمه کرده بختم را

 هزار قافله هم رفت و من در این چاهم

 

 "چگونه وارد دنیای شعر من شده ای؟"

 کویر شبزده و ماسه های جانکاهم

 
 "دلم گرفته دعا کن دوباره پر بکشم"

 شکسته بالم و پرواز واژه می خواهم

 

 

 طنین نفس مقدس تو

 بیش از آنی که مرا گمراه کند

 مومنم کرده

 پس درود خدا بر عشق

 

 گل آسمانی من ! حواست هست؟

 سایه سار گلبرگ هایت

 چتر نوازش تن خاکی من شده است

      

 

می شنوی؟                شعر ها برای من است

 تعجب نکن            خیلی وقت نیست یاد گرفتم

اینطور نگاهم نکن                خیلی عوض نشدم

 راستش حالم خوش نیست      کمی گیج شدم

بی انصافی نکن      انقدر که می گویی بد نیستم

 بد کردم برایت شعر نوشتم؟     دیوانه که نیستم

 نخند خوب نیست           مردم نگاهمان می کنند

باشد همینطور بخند

من هم دیگر شعر نمی خوانم

مجبور نیستم


 

زمان گویا تر از تاریخ می باشد

حوادث بهتر از تاریخ راز سرگذشت آدمی را باز می گوید

 وچشم هرکسی گویاتر از هرلاف هرگوینده ای تاریخ می داند

 

شعرها از : محمد حسین داودی


جمعه 09 آبان 1399 | ارسال نظر(0)

 

کجای قافله بودی

کجای حادثه از من گرفت جانم را
کجای معرکه از دست ها توانم را

کجای مرثیه ها یادگار مرگ تو بود
کجای قافیه ها باختم زبانم را

کجای قافله بودی که ما نمی دیدیم
که گنج وصل تو پر کرد دودمانم را

به شکل نقطه پرگار بودم اما شست
گرانش زحلت چرخ کهکشانم را

غزال وحشی احساس با طراوت تو
به غمزه کشت پلنگان دیدگانم را

نسیم مکنت جغرافیای دولت تو
پر از طراوت شب کرده آسمانم را

پر از ستاره شدی شعر ما نمی شنوی
پر از ترانه ی شب کرده ای جهانم را

حضور توست در این قلعه سکوت شبم
"که عطر یاد تو پر کرده آشیانم را"

شعر از : محمدحسین داودی


دوشنبه 07 مهر 1399 | ارسال نظر(0)

 

دوبیتی

بهار شهر ما بی شادی اومد
نه ناز اومد نه با آبادی اومد
من از بارون سراغت رو گرفتم
صدا زد مژده ی آزادی اومد

بهار بلبلان ساز است و آواز
که می بارد به بستان نغمه ی ساز
بهار ما ولی سوز است و دلسوز
که می سوزد درونم شوق پرواز

به نوروز کرونا وای ای وای
به دنیای پس از ما وای ای وای
کرونا میمونه یا رفتنیه؟
اگر باشه همینجا وای ای وای

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل
بیا این باغ ما این داس و این بیل
برای هرکسی یک گل بکاریم
که آهنگر بداند بیل یا میل

تصور کن هزارن سال انسان
به سالی جملگی گردند حیوان
نمی دانم گناه کیست این بار
تصور کن زمین اینبار بی جان

تو دوری از من و من دور دورم
تو هستی پیش من ، من کور کورم
شبی یادم میوفتی و سراغم
که میگیری دگر من خاک گورم

عزیزم سال نو الله یارت
سلامت باشی و خوش باشه کارت
امید ما به این خاک و زمینه
همه اجدادت و ایل و تبارت

تو قندونه لبت ، حرفات پر از قند
لبت غنچه پر از شعر و شکرخند
ترُش رویی نکن ای نور دیده
به لبهای شما زیباست ، لبخند

 

دوبیتی ها از : محمد حسین داودی(با الهام از دست نوشت های حاج صادق)


چهارشنبه 07 خرداد 1399 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران