گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


خداحافظ ای زمین

 




در تنگنای وسعت یک مسخ گاه پست
چون رنج های مسلخ بدبخت های مست

از سنگسار  پر شده از سنگلاخ دست
برجی به سان مار پدیدار گشته است

میلاد ثروتی به بلندای  نسل سرد
میلاد ، قدرتی به درازای ظلم و  درد

میلاد مرگبار سیاهی  به رنگ زرد
میلاد  رنج و خواری  انسان بت پرست

یک مسخ مردمان در افتاده در قفس
یک آلت بلند ستم های پیش و پس

 
در قعر ابرهای پلید سیه نفس
یک حاصل از خیانت آهن و هرچه هست


برجی نماد سلطنت وحشیان جنگ
برجی نماد برتری خون  زمان جنگ
 
فریاد خشم بر سر انسان بسان جنگ
برجی نماد برده کشی های شاه مست

انگشت تهمتی است به سوی کجا بلند
انگار نیزه ای است به سوی خدا بلند

شصت دوباره ای است برای شما بلند
شاید نشان ایست درین پستزار پست

انگار اشاره ایست که برپا نشسته ام
من حاضرم همیشه همینجا نشسته ام

خونم از آتش است که بالا نشسته ام
جایی نشسته ام که خدایان برآن نشست

فصلی که باز گشته خداحافظ ای زمین
شعری به راز گشته خداحافظ ای زمین

دستی دراز گشته خداحافظ ای زمین
فصل شکستن است که بغض مرا شکست
 
 
شعر از : محمد حسین داودی

شنبه 06 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

نمی دانم چه باید گفت

 

چشم هاي سرخ خيره بر جاده
از  داغ رد پاي يک مسافر

دندان هاي گره خورده
در فشارغصه  هاي بي فايده

انگشت هاي فشرده پنجه در گلو
روح ساده روح    در خيال وعده هاي دور


آشفته ذهن دختري
نگاه   بهت و حسرتي

و آينده اي پر از غبار و

آه قلب مادري که مانده مات

دلخوشي به کودکش که شايد نشسته خسته بین راه
ناتوان به گوشه ای که شاید .. بگو بلا بدور باش

می رسد به یاری خدا
می رسد به یاری خدا





اگر می شد تمام باقی عمرم             تنها بمانم


آنگاه شاید می توانستم ولی افسوس

هر روز در اندیشه دیروز

هرروز در تکرار جنگ افروزی انسان که نه حیوان

نمی دانم چه باید گفت

نمی دانم چه باید کرد!

دنیای ما درگیر عقلانیت است

آمال همچون ما برای دیگران معنا ندارد

اما اگر می شد اگر تنها کناری زندگی می شد

اگر جایی جدا از شهر درد آلود پرچالش

اگر آزاد از دشواری دنیا

اگر تنها کناری باقی عمرم به سر می شد

انگاه شاید می توانستم

نمی دانم چه باید گفت






باور نمیکردم


فرسنگ ها رنج و تباهی را

از نسل ها خشم و سیاهی را

لبخند خشکی واژگون سازد

باور نمی کردم تمام ناامیدی های شهری از پلیدی را

احساس گرمی تا سپیدی رهنمون سازد

یک حادثه کافیست

تا رنج های سالهای سخت نسل سرد را در دل بمیرانی

یک ثانیه کافیست

باور نمی کردم





مي بيني     سرما امانم را بريده
نمي دانم ديگر               همينطور ماندم هاج و واج
اينجا نمي مانم           اين را پيشتر گفته بودم
تو هم باورت شده بود        همينطور مانده بودي هاج و واج

اينبار مي روم باور کن          آهاي کجا مي روي صبر کن
.

برگهاي  تنبل .   خواب مانده بوديد
برگ هاي نامرد         بيدارم نکرديد

 پس بايد بسوزید      پس باید بمیرید 

شعر ها از : محمد حسین داودی

شنبه 06 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

قـصـه بـرای دل آرامـی چـنـد

نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر
در سرای قلم  از بهره و کامت  بگذر
که اگر  رهگذرت کرد  ندامت   بگذر
شب پرستی کن و ازشهوت نامت بگذر
"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
که خرابت نکند صحبت بد نامی چند"

از سیاهی که نوشتی  قمرش نیز بگو
واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو
از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو
عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو
"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند"

غم ندارد  قلم نو نفس از  خنجر ونیش
چه بسا هرزه که  پاشیده  نمک بر دل ریش
بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش
ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش
"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند"

واژه کن خاطره ی همدم و همگامی چند
تازه کن قصه برای دل آرامی چند
کیست از دوست نگوید سخنی نامی چند؟
سال نو گشته نپرسیده ازاو کامی چند؟
"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"




صبح امید غزل

وقت نشناسی این شبزده را خرده مگیر

بی گمان می ترسد

تا سحر باخته بر آب دهد قافیه را

بند بند غزل بافته با رنج قلم
روح شبواژه پرست

روشنای سحر از چهره این آدمها

بیگمان می ترسد


پشت هر واژه ی این دفتر خاموش و سیاه

جای پنهان شدن روح هزاران غزل است

بی گمان چاره خاموشی این دفتر وحشت زده را تنها تو

یا فراموشی این شبزده را

بی گمان تنها تو

 

شعرها از : محمد حسین داودی


شنبه 06 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

درست مـثل روز روشـن بود

مثل روز روشن بود درست مثل روز روشن بود

درست مثل موم در دستم تمامشان درست روشن بود
تمام راز های آدم ها تمام حادثه هایی که آنتوان دیده بود
میان کوه های گم شده در مه چه خوب روشن بود

آه آنتوان

در میان ابرها و کوه ها خطای چشم آدمی برات مثل روز روشن بود

روح قصه ات برای کهکشان دوردست مثل روز روشن بود

رنج های نسل ما قصه هات نیش ها کنایه هات مثل روز روشن بود

آه آنتوان
آرمان جاودانه ات برای کودکان شهر دور روشن بود

آنچنان که گاه از هجوم رازهای در گلوی تو

قلب محکم و تپنده ای خسته می نشیند و عجیب درد میکند

آه آنتوان تو پاسدار یک حقیقتی

حقیقتی به تلخی شکست آدمی


قرارداد های ذهن آدمی

چارچوب منطقی و تجربی و کاسه ی خیال جنس آدمی

خوب و بد و جابه جایی و زمان مرگ ومیر

آفرینندگان آرمان شهر یک هنر
درمیان لایه های تاریخ آدمی ستوده می شوند

آرمان روشن تو هم برای آدمی اگرچه گنگ
بزرگی ات برای کودکان درست مثل موم بازی شان

هر چه آدمی بزرگ تر

از سرشت پاک دورتر

سادگی گوهری ست

که دختر هزار چهره ای از میان ما ربود

بعد چرخ زد چرخشی غریب و دلفریب

و یک صورتک از انسان روی صورت پلید ما گذاشت

موهـبـت های آسمانی زمین
کم کم از نسل سرد ما پس گرفته می شود

مثل اینچنین شبي
شاعر جوان به ديوار هاي کاگلي چشم دوخته

سايه ی قصرهای مرتفع مانع از تابش نور ماه

روی درزهای کاگل بود
سکوت شب درکنار های وهوی کوچه ها

به کودکی اجازه داده بود تاصداش را به گوش واژه ها بیاویزد

در آن گیر و دار خاک داد و قال ماورایی عجیب
توی ذهن داستان نویس روشن بود

های دیو قصه های هولناک های

باز هم طمع به روح داستان نویس دیگری نموده ای ؟
خموش ای فسونگر دروغگو فرشته ی سپید در درون سیاه

دوباره داستان ناملايمات آدمی ست

تو فقط نگاه کن خموش باش
پری به چشم های دیو قصه ها و بعد از میان درز کاه گل به داستان نویس خیره شد

جوان بلند شو های دیو آمده به هوش باش های

دور شو فسونگر دروغ خیرخواهی ای تباه سر

دور شو که چاره هر چه هست از تو نیست

خلاصه های و هوی از پری و دیو فحش و داد و قال و بحث داغ بود

ناگزیر داستان نویس دست از قلم کشید

چشمهاش را که بست

یک نفس در عمق بوي کاه گل و قطره های اشک

شعر از : محمد حسین داودی


شنبه 06 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

آغاز جنگ زیستن

بوي تعفني به مشام جوان دميد          احساس انزجار عميقي به جايگاه

 

چون زهر تلخ ماهيت زندگي و عمر      حس سقوط ،غوطه در انبوه اشتباه

 

بوي تعفني و نفس بند آمد و       گويي صداي له شدن مهره هاي پشت

با رخت نو نشست به خاک و هنوز مات

با چشمهاي پف شده در کاسه درشت


ديري نشست ورهگذران همچنان عبور     انگار مانعي وسط رودخانه اي

بايد بلند مي شد. اما براي چه؟           در خاله بازي قفس کودکانه اي

 

آنگاه مه نشست به پاي پياده ها     سرگیجه عجیب ومه سرد هر دوسو

درگير جاده هاي شلوغ مقابل        از پشت زوزه ها همه مشغول گفتگو

 

بعدش تمام منظره شهرک شلوغ          مانند روزگار پليدش سياه شد

فهميد تازه قصه ی آن کينه ازقديم       تاريخ مثل بربري اش راه راه شد

.
.
.

پايان ساده لوحي يک روستانشين          آغاز جنگ زیستن و ظلم بیشتر

این فطرت پلید تجاوز گر درون               این ثروت غنی شده با ثروت دگر

 

 

شعر از : محمد حسین داودی

 

 


شنبه 06 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

فارسي گفتم و نفهميدي-

 

 

 

به تو من امر میکنم باریک

این سلام و علیک بسسش کن

 

جای لبخند و حرف مفت زدن

تف به روی حریف جاکش کن

 

فارسي گفتم ونفهميدي 

یک خود"بیر"وپنج را"بش"کن

 

اين يکي رابه خط نستعليق

گوشه ي زورخانه قاپش کن

 

بعد قيچي بگیر در دستت     هر کجا لازم است کاتش کن

 

هرکجا لازم است بتترکون

هر چرا من بگم سوراخش کن

 

اگرم لاجرم کم آوردي     قهرمانانه خوب نرمش کن

 

بنشين گوشه اي و با فرياد

به سر چاکران که لنگش کن

 

تاشنیدی که شهر آشوب است

لعن ونفرین به تیم داعش کن

 

اشتباهات را قبول نکن 

 اسم هر اشتباه چالش کن

 

وقت آمار هم تو غصه نخور

شش چهار و چهار را شش کن

 

چاکرانی که امر می کنمت 

 در مقامی بلند بندش کن

 

دست کن جيب مردم و به حرام

لقمه ي سازمان سنجش کن

 

باورش کن همین روش خوبست

بعدش آنرا به نام ارزش کن

 

هرکس این راه را قبول نکرد         در نماز غفيله لعنش کن

 

خورده برچسب اگر به صورت او

تو هم از روي عمد پرچش کن

 

این برازندگی به باد نده       بعد راحت سرت به بالش کن
 

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 05 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 

نــهــی از مــنــکر مـرا بپــذیر

نهی از منکر مرا بپذیر                ناهی منکرم بخوان آقا

منکر از نهی منکرم نکنی         که چنین می شود چنان آقا

منکر نهی ما نباش رفیق           حق محفوظ ما بدان آقا

نهی منکر که حق ماست بدان          شده آزادی بیان آقا

ناهیان همیشه کر کردند            فتنه را تیغ کسبشان آقا

کاسب فتنه منکر است رفیق           فتنه را ورد بر زبان آقا

منکر این نیست شاعران وطن         مانده تسلیم ریسمان آقا؟

منکر این است سرزنش بشود              نظر و رای دیگران آقا

منکر این است و فتنه جز این نیست        میر در بند ظلمتان آقا

میر ما را ز بند کین برهان              حکم بر دین خود مران آقا

حیف از آن غیرت و جوانمردی         ریشه در خاک باستان آقا

که چنین در لجن گرفتار و                 پیرو حرف این و آن آقا

مرد باش و به عدل حکم بران        که شوی پاک در جهان آقا

راستین باش و آنچه می ماند       نام نیک است در  زمان آقا

 

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 05 تیر 1394 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران