گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


شکوه شهر اهورایی


 

چنان صدای تو پر کرده تمام دفتر تنهایی
که بی بهانه به غم برده شکوه شهر اهورایی

 

به رنگ بیرق شعر شب   به وزن رنج نفس گیری
 در عمق دفتر سرخ من نشسته زخم تماشایی

 

به سوز ساز شبآهنگم در آن کشاکش ناکامی
شدم به خلوت تنهایی تو ای به خلوت شبهایی

 

نمانده نقطه ی دلگرمی به سرنوشت زمین گویی
هنوز در دل تاریکی در انتظار مداوایی؟

 

و این ترانه که می بندد نگاه خسته ی شاعر را
تو نعره می زنی ای انسان بدون هیچ هم آوایی

 

 

چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتری
گشتی بدین غارتگری جانا  چرا افسونگری

آتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شوی
پیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دری

هردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرت
پردر چو دیدم هر برت گفتم چرا بی پیکری

دستم به دامن پرگهر سرسوی دامن بی خبر
مست و ملول و دیو سر از هر دری صدها بری

خو کرده با شیدای من  خون کرده در شبهای من
آتش به سرتاپای من کردی مرا خاکستری
 
"تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون برنماز استاده ام گویی به محرابم دری"

 


دیگر نه دفتر شب ما آشیانه ات

نه واژه های تازه ی ما آب و دانه ات

 

دیگر نه شعر و نامه و نه نام ما ببر

دیگر نه بحث حافظ و نه عارفانه ات

 

اینجا خداست قاضی رفتار بین ما

حق با من است یا غزل جاودانه ات!

 

آن خاطرات شعرِ تَر از خاطرات رفت

خشکیده خاک مزرعه ی عاشقانه ات

 

 

با جام شوکران فراموشی ات شده

 شوری به پا از آه شبم در زمانه ات

 

من با غزل میانه خوبی ندارمو

نیمای دیگریست بجای ترانه ات

 

 

این حکمت خداست و انگار دفترم

بسیار ماندگار تر از بی بهانه ات

 

 

 

شعرها از : محمد حسین داودی

 


پنج‌شنبه 08 اسفند 1398 | ارسال نظر(0)

 

کاغذها

 

پیش از آنکه همسرم اضافه های انباری را دور بریزد ، بین کاغذ مچاله ها، سررسید قدیمی نظرم را به خودش جلب کرد. ، سررسید باوفایی بوده که برای سه سال از آن استفاده کرده بودم .چند برگ آن را با نم کردن انگشت اشاره رد شدم . یادداشت های پراکنده و گهگاه دلنوشته .جالب بود اما باید دور می ریختمش . محض نگاه آخر هم که شده به صفحه مربوط به روز تولدم نگاهی انداختم."شکست استقلال از سپاهان"گویا می بایست فاجعه آمیزترین حادثه ی آن روزها بوده باشد که توانسته است سالروز میلاد کسی را به حاشیه بکشاند .ناخود آگاه خنده ام گرفت . از آن بابت که تصور کردم ستاره شناس نخبه ی هم سن و سال من آنروز شاید در حال ثبت یک رویداد آسمانی کم نظیر در علم نجوم بوده است . نمی دانم آیا آن ستاره شناس هم به شور و شعف گذشته اش پوزخند می زند ؟خط دوم را نگاه کردم . حداقل این یکی قابل تحمل تر بود" مقداد از من ناراحت شده"هر چه هست به رابطه ی دوستی ام مربوط می شود . دغدغه ی ادامه دوستی با یک نفر . و دیگرانی وجود نداشت . پیداست که هم صحبتی هم نداشتم . وگرنه دلخوری یک نفر چطور می توانست سالروز میلادم را تبدیل به کابوس کند .بالاخره یادداشت سوم برای سومین سال یک شعر بود :

 


 


"دنیای نیرنگ و دورنگی
و زندگی به سادگی به سان دلخوری چه تلخ می شود
تمام خنده های این و آن تمام می شود
غرور و آدمی چه خنده دار است
غرور و آدمی"

 

 

 

 

 
و ادامه آن که آمیخته بود به چرندیات آنروز ها و آرمان های عجیبی که وارد رویاهایم شده بودند . شاید به خاطر نوشتن زیاد و یا شاید به خاطر خواندن زیاد شعر . آه که چقدر شعر را دوست داشتم . اما افسوس که این دوست داشتن ها کمکی به سرباز جوان نمی کرد ، تا او را برای جنگ سخت آماده کند . چه بسا ضعف های پنهان ماهیتش در کوران حوادث ، پلی به سوی روان پریشی او بود . که نیمه شبها روی برگ برگ سررسیدش . آن را به نام شبواژه . فریاد بزند .

 


نظم و نثر از: محمد حسین داودی


پنج‌شنبه 26 دی 1398 | ارسال نظر(0)

 

یاد باد آن شهید غواصی

 

یاد باد آن شهید غواصی         که سبب شد به کام خود برسی 

او به عشق وطن شهید شدو      تو به لذات و نام خود برسی

تا به خودخواهی و منم منم و        سرکشی مدام خود برسی

گفتگو های هسته ای را هم       فتنه خواندی  به جام خود برسی

این چه ربطی به هسته ای دارد     آیه خواندی به شام خود برسی؟

یک کلام از حقیر هم بشنو         تا به رنج کلام خود برسی

نکته ای ریز گویمت تا تو        سوی عقل تمام خود برسی 

آن ندایی که کشته شد که تو به       آرزوهای خام خود برسی،

آن همه مردمی که له کردی    تا به جاه و مقام خود برسی،

جملگی شان شهید باید گفت     اگر از درک تام  خود برسی

پس به تبعیض محض روی میار     هرچه باشد به بام خود برسی

آن ندا هم بیا و ارج بنه                 نه که بر انتقام خود برسی

این همه از شهید و دین و وطن     وام دادی به وام خود برسی،

مرد اگر هستی این جواب بده           تا لب التیام خود برسی

 

 

شعر از محمد حسین داودی


دوشنبه 25 آذر 1398 | ارسال نظر(0)

 

بوی اسپند را دوست دارم

 

 

چرا بوی اسپند را دوست دارم؟
که خاک است خوانش و همواره پاک است

و پرمیشود بیشه از بویش اما
هلاک است این بیشه دیگر هلاک است

از ایجاز و ارزانی اش در شگفتم
نه برگی برای دریدن نه خاری

از اعجاز او در بیابان بگویم
نه گنجی نهان دارد از خود نه باری

که یک نکته در ویژگی های آن نیست
درون و برون هر چه باشد همین است

و این است یک راز پیدای هستی
هر آزاده ای ریشه اش در زمین است

زمین گاهوار بهار و زمستان
همیشه فرو مانده در زندگانیست

زمین مادر مانده تنهای انسان
همیشه به لب ناله ی جاودانیست

غزل بند تلخم ، تَر از اشک و غم گشت
چقدر آخرین بند را دوست دارم

و این سازه ام تازه با بوی نم گشت
چقدر آه اسفند را دوست دارم

 

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 14 تیر 1398 | ارسال نظر(0)

 

گلاریشا و ابلیس قسمت اول

قسمت اول "سفر سخت"

 

ستاره شناسان بر این باورند که زحل ، سیاره ای است که حلقه های گسترده ای از یخ و سنگ ریزه به دور آن در حال چرخش است . اما ماهیت واقعی این سیاره حلقه دار ، در خارج از منطق ماده و قراردادهای چشم آدمی ، جهان پهناوری مملو از جن های کوچک و بزرگ می باشد ، که در شهر ها و روستاهای خود زندگی می کنند . شهر ها و روستاهایی که در قالب حلقه های گسترده و متوالی به دور مرکز سرشت وعدمشان در تلاطمند. با منطق آدمی ، ذرات یخ و سنگ ریزه می چرخند . اما درحقیقت ، در این چند حلقه ی پهناور ، میلیون ها جن غرق در ماجراهای خود هستند.

معمولا جن ها از دنیای خود به دنیای انسانها سفر نمی کنند ، اما اگر این کار را انجام دهند ، شما تصور کنید که شهاب سنگ کوچکی در جو زمین متلاشی شده است .


یکشنبه 19 خرداد 1398 | ارسال نظر(0)

 

پروانه ها

پروانه ها
ای میهمانان سرور انگیز
ای میهمانانی که باران را
برای مردمان سالها در حسرت باران
باز ارمغان آورده اید
و شوکت را
امید و عشق و برکت را

فراوان شو فراوان شو فراوان تا از انبوهت
دشمنان سرزمین من
بهراسند
دامنت به دور دست ها بگستران برو به گوش دشمنان سرزمین ما رسان
که سرزمین سام و زال و نیرمان
گردنکشان را
زورگویان را
تمام دشمنان پست ایران را
به خاک ذلت و خواری همی خواهد کشاند

فراوان شو


شنبه 04 خرداد 1398 | ارسال نظر(0)

 

کشتی جنون زده شب

 

 


تمام   درد  زمین  یادگار خستگی  من
هجوم سرد زمان موسم شکستگی من


سراب  تلخ جنون  ابتدای بی کسی  تو
حصا ر زرد  خزان  اوج  دلگسستگی  من


تمام  خشم زمین جرم دل نبستگی  تو
تمام  درد  زمان  مزد د لشکستگی من


چنان گرفته تب درد هر کرانه این شهر
که درد و ظلمت وغم کرده نیست هستگی من


حضور توست دراین کشتی جنون زده شب
که گشته شعرشب من به گل نشستگی من


نشسته  ظلمت  محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من


ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرٍٍٍما
که سهم تیر وکمان شد زدام رستگی من


رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من



 

بی گناهی واژه ای نایاب  و در زندان شده

خشم و  وحشت مهره ای همواره در میدان شده


هیچ کس باور نکرد این جهل تمییز گناه

رستگاری واژه ای همواره بد عنوان شده


این چه ترس تلخ شعر است و چه بهت و اضطراب

این چه درد است عشق با دیوانگان همسان شده


ظلم نیکی شد به خصم و کفر تیغی سوی دوست

درد چون عادت به خواب و خصم چون مهمان شده


دفتر سرخم مبین مرده چنین بی پای و سر

روز دیگر را ببین گویی سراپا جان شده

 

شعرها از : محمدحسین داودی


جمعه 30 شهریور 1397 | ارسال نظر(0)

 

دوباره جنگ و دوباره صدای آتش

دوباره جنگ و دوباره صدای آتش و جنگ

دوباره بازی مرگ است و جای آتش و جنگ

 

سیاه مانده زمان و تباه گشته زمین

و جنگلی که تبر شد برای آتش و جنگ

 

ولی هنوز تو با واژه ها غزل بکش و

ترا چه کار به چون و چرای آتش و جنگ؟

 

 

و دست آخر از آن طنز های پر مهرت

پر از شمیم غزل کن فضای آتش و جنگ


شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 30 شهریور 1397 | ارسال نظر(0)

 

تنها کمی اشک

با تمام واژه ها       تمام رنج های آدمی

با ردیف های ناگزیر ماندن و

ازدحام رنج های آدمی

 

پرچم سیاه از هزار دست

رسیده تا به نسل نیمه جان ما 
امتداد یک حماسه ی بلند و
دریغ از شکست قهرمان ما

مایوسم      مایوسم

برای تحقیر و تباهی        نمی توانم بسرایم
برای تبعیض و سیاهی     نمی توانم بسرایم

 

تنها کمی اشک      شاید کمی اشک


برای آنچه بوده ایم
برای آنچه می شویم
برای هرچه چرخ می زنیمو
برای  آنچه می دویم

تنها کمی اشک      شاید کمی اشک

ما یوسم      مایوسم

شعر از : محمد حسین داودی

چهارشنبه 12 آبان 1395 | ارسال نظر(0)

 

در تلگرام با هم باشیم



IRnVIDIA@

 

 

کانال تلگرامی ماست


سه‌شنبه 04 آبان 1395 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران