گلاریشا
شعر ها و نوشته های محمد حسین داودی


دوچرخه من به سراشیبی رسیده


 دیگر دوچرخه من به سراشیبی رسیده است

 

بادهای نیرومند              از هر سو که می خواهید بوزید

 

.

 

 

ترس را در وجودم سرکوب کرده ام

 

 

 

آسمان عصبانی                هر چه می خواهی نعره بزن

 

 

.

 

شرم از صورتم رفته

 

ابرهای  سیاه پوش             هرچه می خواهید آب دهان بیندازید

 

***

 تو اون بهترین سهم عشق منی      وجود تو مثل هوا جاریه

همیشه توی لحظه هام لازمی         نبودت برام مرگه تنهاییه

 

تو از آسمون اومدی ماه من          برای زمین خورده ی شبزده

 خودت می دونی خیلی دوستت دارم    حضورت کنارم تماشاییه

 
***
 

 

 

 

با قدوم تو دل مرده من زنده شده

 

 

 

 

دل پاییز به آبان تو سرزنده شده

 

 

 

 

چارده روز ازین ماه گذشتست وبهار

 

 

 

 

بهترین هدیه به آن ماه فروزنده شده

 

   ***

 

 

 

 

 

 

 

هرکس نفسی دارد و فریاد رسی

 

 

 

 

 

 

            ما را نفسی نیست مگر تنهایی

 

 

 

 

 

 

 

یا آتش اندوه مرا دریا کن

 

 

 

 

 

                        یا معجزه کن شومی و بی فردایی

 

 

 

 

 

 

 با شور نگاهت خبر از دور بده

 

 

 

 

 

                      تا تازه کنی آینه دریاها

 

 

 

 

 

 

  از شور و طرب قصه و آواز بساز

 

 

 

 

 

                    تا قصه کنی معجزه ی فرداها

 

  شعر ها از : محمد حسین داودی

 


پنج‌شنبه 13 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

فتنه

فتنه ای در بلاد روم افتاد              فتنه جویان سیاه میسوریا

هرکدام از سران فتنه گران              همچو مایکل براون پرپریا
 
در خیابان براه افتادند                  فحش دادند و جیغ وعرعریا

عده ای هم که اغتشاش گرند         تانک ها را نموده پنچریا

چند تایی که در محاربه اند             دست بردند سوی خنجریا

عده ای هم عروسی آمده اند     رقص وشادی به رسم بندریا

والی روم بهر دفع خطر                    جمع کرده تمام لشگریا

تا بجنگند با سران خطر                   دور و بر ساختند سنگریا

شاه سرمایه دار های بزرگ              اهل تدبیر و رای دیگریا

صورتش را سیاه و موی سپید            نان سنگک میان بربریا

نعره زد "اعتراض حق شماست"         قصه دیو خوانده با پریا

آنچنانکه نژاد مشکی روم                  همه یکجا شدند نوکریا

بعد رو کرد سوی والی روم                 گفت ابله چقدر تو خریا

فکر کردی که عهد بوقه هنوز؟     زور می گی به رسم اون وریا؟

این سیاه فقیر فتنه گر ست؟              یا تو که غرق ثروت و زریا؟

مردم روم جمله فتنه گرند                    تو شدی صالح و پیمبریا؟

حامی کاسبان فتنه مباش                     پرنکن جیب های عنتریا

کسب جمعیت ست و زلف پریش         خانه شان کرده اند مرمریا

آنچنان کن که مردمان گویند            ای دمت گرم عجب تومحشریا

ای بسا فتنه ها به روی زمین                  والیان با هزار همسریا

خوب و بد جملگی برفتندو                     مانده تابوتشان به منبریا

خلق مسکین چو کودکان تو اند                 باش فرزند را چو مادریا

نشود لحظه ای که میمیری                     شاد باشند خلق میسوریا



شعر از : محمد حسین داودی


سه‌شنبه 11 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

ماجرای «سعید طوسی»قاری قرآن

جک هایی در مورد ماجرای «سعید طوسی»قاری قرآن در فضای مجازی دست ب دست میشود، اما دیروز ک خبر اول صفحه یاهو را دیدم . احساس حقارت کردم. خنده های اجباری برای تاسف بزرگ می تواند مرهمی باشد ، مثل ماجرای اسید پاشی اصفهان ، خنده برای معضلات اجتماعی سیاسی و دغدغه های اجتماعی از درون خود ، یک فرهنگ جدید ساخته است . این جک سازی ها ب نظر شخص بنده واکنشی مثبت نسبت به معضلات است که در قالب طنز  تعریف می شود. البته سرچشمه ی آن میتواند ناتوانی، ضعف و بی تفاوتی اجتماعی باشد ، چراکه در مورد این مسئله و بقیه ،، کاری از دست جامعه برنمی آید ،   این شاخص ترین علامت یک ملت آغشته در رنج و محنت و در عین حال صبور و خویشتندار است ..

صرف خندیدن ب معضلات فرهنگی ، مشکلات سیاسی ،سیاست مداران ، اندیشه ها و عقاید سیاسی ناشی از فاصله میان جامعه و نظام است. چه نظام فرهنگی چه نظام سیاسی

خندیدن ب قومیت ها ، جنسیت ها ، آداب و رسوم همدیگر ، چشم و همچشمی و آزار ذهنی همسایه ، درهمه تاریخ ها بوده ،، اما ب یقین در ایران امروز ب اوج خود رسیده و در مجموع باید گفت جامعه ما درحال سقوط فرهنگی تمدنی می باشد و بزرگترین شاهد ادعای حقیر همین شکاف در میان مردم است. مردمی که برای دردهای مشترکشان ب خندیدن بسنده میکنند . همدیگر را تحقیر میکنند و برای هم دردسر و ناراحتی مضاعف ایجاد می کنند .


محمدحسین داودی ، آبان95


سه‌شنبه 11 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

سال بیس بیسته شماس


یه سال بد یه فال بد

یه زخم سخت یه روز سرد

یه درد که درمون نداره

یه سخت که آسون نداره

خدای آسمونا

خورشید و کهکشونا

این چه بساطیه

چه روزگاریه؟

سالی که هر دردی پره

 دزدی و نامردی پره

یه سال تلخ و شهری که

 سرد شده دلسردی پره

خدا کجایی ای وای

اصلا با مایی ای وای؟

این چه بساطیه

چه روزگاریه؟

 

سال بد به چی می گن

صفرای صد به کی می گن

فال بد کیا دارن

صفر جای صد کیا دارن

 

سال بیس بیسته شماس

درد و مریضیش مال ماس

از بس که دزد زیاد شده

هرچی که داشتیم به فناس

ترانه ای از : محمد حسین داودی


سه‌شنبه 11 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

به تو من امر میکنم باریک ((دکتر ظریف))

به تو من امر میکنم باریک ((دکتر ظریف))

این سلام و علیکو بسسش کن

 

جای لبخند و حرف مفت زدن

تف به روی حریف جاکش کن

 

فارسي گفتم ونفهميدي 

یک خود"بیر"وپنج را"بش"کن

 

اين يکي رابه خط نستعليق

گوشه ي زورخانه قاپش کن

بعد قيچي بگیر در دستت     هر کجا لازم است کاتش کن

هرکجا لازم است بتترکون

هر چرا من بگم سوراخش کن


اگرم لاجرم کم آوردي     قهرمانانه خوب نرمش کن


بنشين گوشه اي و با فرياد

به سر چاکران که لنگش کن

 

تاشنیدی که شهر آشوب است

لعن ونفرین به تیم داعش کن

 

اشتباهات را قبول نکن 

 اسم هر اشتباه چالش کن

 

وقت آمار هم تو غصه نخور

شش چهار و چهار را شش کن

 

چاکرانی که امر می کنمت 

 در مقامی بلند بندش کن

 

دست کن جيب مردم و به حرام

لقمه ي سازمان سنجش کن

 

باورش کن همین روش خوبست

بعدش آنرا به نام ارزش کن

هرکس این راه را قبول نکرد         در نماز غفيله لعنش کن

خورده برچسب اگر به صورت او

تو هم از روي عمد پرچش کن

این برازندگی به باد نده       بعد راحت سرت به بالش کن

شعر از : محمد حسین داودی


سه‌شنبه 11 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

نهی از منکر مرا بپذیر

نهی از منکر مرا بپذیر                ناهی منکرم بخوان آقا

منکر از نهی منکرم نشوی         که چنین می شود چنان آقا

منکر نهی ما نباش رفیق           حق محفوظ ما بدان آقا

نهی منکر که حق ماست بدان          شده آزادی بیان آقا

ناهیان همیشه کر کردند            فتنه را تیغ کسبشان آقا

کاسب فتنه منکر است رفیق           فتنه را ورد بر زبان آقا

منکر این نیست شاعران وطن         مانده تسلیم ریسمان آقا؟

منکر این است سرزنش بشود              نظر و رای دیگران آقا

منکر این است و فتنه جز این نیست        میر در بند ظلمتان آقا

میر ما را ز بند کین برهان              حکم بر دین خود مران آقا

حیف از آن غیرت و جوانمردی         ریشه در خاک باستان آقا

که چنین در لجن گرفتار و                 پیرو حرف این و آن آقا

مرد باش و به عدل حکم بران        که شوی پاک در جهان آقا

راستین باش و آنچه می ماند       نام نیک است در  زمان آقا

 

شعر از : محمد حسین داودی


سه‌شنبه 11 آبان 1400 | ارسال نظر(0)

 

نارنج و ترنج

یک شب از سوز و تب اسفند ماه

تازه نارنجی به قصری یافت راه

هاج و واج از رنگ ها و نقش ها

در میان پرده ها و فرش ها

دید نقشی در نکورویی یکیست

گفت ای زیباترین نام تو چیست؟

گفت نام من ترنج است ای جوان

نام من در رنج اندامم نهان

گشت نارنج از جوابش در شگفت

خنده کرد انگشت بر دندان گرفت

ای به عمرت صبح و شب نابرده رنج

نام من نارنج و نام تو ترنج

من به سرما سوز مردم دیده ام

قصه ی هر روز گندم دیده ام

من تلاش باغبانان دیده ام

رنج کشت و کار دهقان دیده ام

تو ولی هر  روز و هرشب ساز و رقص

پادشاهان جام بر لب ساز و رقص

کرد مسکین پیر بر کودک نگاه

بغض صدها سینه را با سوز و آه

گفت نام من برای شاه نیست

قصر شاه از رنج ما آگاه نیست

من ترنج از رنج های مردمم

من همان هر روز رنج گندمم

پشت نام من نهفته درد شب

از صدای کودکان  سرد شب

پشت نامم اشک صدها دختر است

نام من همگون نام مادر است

آب و رنگ توست خاک  باغ و دشت

یا طبیعت روح پاک باغ ودشت

تاب و رنگ من دروغ قدرت است

رنج من پنهان به رنگ ثروت است

جنس تو میراث جنس مزدکی

بوی جوی مولیان رودکی

جنس من نفرین کرم سوخته

تهمت پرواز برلب دوخته

عشق دهقان کار نان و زندگیست

  باغبان در لذت آزادگیست

رنج اینجا زیر پای مست شاه

آه مظلومی لگد مال و سیاه

انتهای تو به خاک است و زمین

انتهای من به نیرنگ است و کین

آتشست این رنج نام و باد نیست

  مرهم این زخم جز فریاد نیست

 

 

شعر از : محمد حسین داودی


یکشنبه 01 فروردین 1400 | ارسال نظر(0)

 

یک راز راهنوز

نقش ماهیست که برآب روان می بینم      چهره گنگ تو از یاد نهان می بینم

 چشم دربند دل و سینه ی پرفریادم             عاقبت خنجر پولاد  زبان می بینم

دردعشقی که رخ سرخ مرا زردنمود     آن بهاری که نکو نیست،خزان می بینم

جای جولان غزل نیست برایت بااین      شورشومی که درین دورزمان می بینم

هر چه آنجا غزلت آن و فلان می خوانی

من هم اینجا  همه را چون وچنان می بینم

شعر از : محمد حسین داودی
 
 
یک راز را هنوز برایت نخوانده ام

از این سه دفتری که به اینجا رسانده ام

این دفترم تبلور روح شب است و من

هرگز برای قافیه واجی نرانده ام

شعر از :محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

بی گمان تنها تو

صبح امید غزل

وقت نشناسی این شبزده را خرده مگیر

بی گمان می ترسد

تا سحر باخته بر آب دهد قافیه را

بند بند غزل بافته با رنج قلم
روح شبواژه پرست

روشنای سحر از چهره این آدمها

بیگمان می ترسد

 

پشت هر واژه ی این دفتر خاموش و سیاه

جای پنهان شدن روح هزاران غزل است

بی گمان چاره خاموشی این دفتر وحشت زده را تنها تو

یا فراموشی این شبزده را

بی گمان تنها تو

 

شعر از : محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

عیب می جمله بگفتی

واژه کن خاطره همدم و  همگامی چند

تازه کن قصه برای دل آرامی چند

 

کیست از دوست نگوید سخنی  نامی چند

سال نو رفته نپرسیده ازو کامی چند

 

"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"

 

چون شب عید برایت شده ام عود و گلاب

درشگفتم که شده هر غزلت تازه جواب

 

با صدای سخن عشق برم دیده بخواب

یانه یک جرعه می از دفتر تو مثل صواب

 

"چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند"

 

گندم ابروی تو در سبدحاصل ماست

چشم ویرانگر تو خشت و گل منزل ماست

 

غارت مردم تو پاسگه محمل ماست

لعن و نفرین تو آغشته به آب و گل ماست

 

"قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند"

 

نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر 

در سرای قلم  از بهره و کامت    بگذر

 

و اگر  رهگذرت کرد    ندامت بگذر

شب پرستی کن و از شهوت نامت بگذر

 

"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر 

تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند"

 

از سیاهی که نوشتی  قمرش نیز بگو

واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو

 

از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو

عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو

 

"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت نکن از بهر دل عامی چند"

 

این همه علم و هنر چیست که در کار شماست

این چه سری است که هر دل پی دلدار شماست

 

همرهان کار جهان بسته به اشعار شماست

شاهی عالم و آدم کم دربار شماست

 

"ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند"

 

غم ندارد  قلم نو نفس از  خنجر ونیش

چه بسا هرزه که  پاشیده  نمک بر دل ریش

 

بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش

ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش

 

"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند"

 

آتش دفتر من شهر شلوغ تو بسوخت

شعر شب آمد و سنگینی یوغ تو بسوخت

 

بس کن ای شبزده عالم به دروغ تو بسوخت

حافظا خامی شعرم به بلوغ تو بسوخت

 

"حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند"

 




 

شعر از : محمد حسین داودی


شنبه 29 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا . glarisha . شعر و داستان . از: محمدحسین . نویسنده،شاعر،پژوهش گر . گلاریشا نام یک انسان نیست . نام قهرمان یک رمان فانتزی است . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
هر سال آبان ماه

 

محمد حسین داودی

 

دی 1404
آذر 1404
آبان 1404
مرداد 1404
دی 1403
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ببخشید یه سوالی موندش
برف بودم دوباره آب شدم
Gaza in fire
خاطره های خوب و بد
درباره مسخ فرانس کافکا
هدایت بوف کور
غذای شب محرم
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران