غذای شب محرم

چند دقیقه ای می شد که زل زده بودم به قاشق . به خودم آمدم ، نیمه شب ، اتاق ساکت ، نشسته ام روی صندلی غذاخوری. راستش یاد مجردی ام افتادم . خانم بچه ها که مسافرت تشریف ببردند ، اتاق ما دوباره می شود مجردی .

ظرف یکبار مصرف غذای هیئت روی مبل بود ، یک ساعتی می شد که مراسم مسجد تمام شده بود . من هم غذا به دست تا اینجا دائم در فکر و خیال بودم . آنقدر که یادم رفته غذا بخورم . به سمت ظرف یکبار مصرف رفتم . لذت خوردن غذای هیئتی . شبهای محرم است و غذای شبش . قاشق هنوز دستم بود . ظرف غذا را که برداشتم شوکه شدم .

-          واه ، این که خالیه

چند ثانیه مات ماندم . یعنی آنقدر مشغول فکر و خیال بودم که فراموش کرده ام غذایم را خورده ام ؟ تا دانه ی آخر برنجش؟

-          خاک بر سرت کنن . که چقدر گیجی .  اینقدر آدم گیج؟

خیلی خودم را سرزنش کردم . البته این اتفاق خیلی هم برایم عجیب نبود ، بارها بدنبال کلیدی گشته ام که تمام مدت داخل جیبم بوده . بعد مثل همیشه جستجو برای دلیل حواس پرتی . جامعه ؟ گذشته ؟ اجتماع ؟ فرهنگ ؟ رسیدم به خودم . فکر و خیال از  جلوی درب مسجد شروع شد . یک دوست ، یک فامیل . یک نفر دیگر . چه گفت و چه و چه .

-          ای کاش همه ساده بودند ، ای کاش ...

دیگر از بحث های ایده آلیستی و مارکسیستی هم خسته شدم . دنیای آرمان شهرها و خیالات بچه گانه . مشتم را مثل گوشتکوب بر سر ظرف یکبار مصرف کوبیدم . خودم را کنترل کردم .

-          باید شرایط رو بپذیری پسر ،

سراغ لیوان آب سرد رفتم و بعد هم مسواک .

-          مسواک؟ صبر کن ببینم

ظرف بخت برگشته را وارسی کردم . یک دانه برنج خشکیده ، اطراف  ، روی طاقچه ، زیر مبل ، یک ظرف غذای دیگر اینجاست .

-          اوه خدای من ، کاش پر نبود .

برای خودم متاسف شدم . آری . من غذایی نخورده بودم . اما معده بیچاره ام را قانع کرده بودم که سیر است . حالا مانده ام با چه ترفندی این غذای ظاهرا دلچسب را میل کنم .

 



[ یکشنبه 16 آذر 1404 ] [ 11:36 ] [ glarisha ]

پیوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید