گلاریشا
شعر ها و داستان های محمد حسین داودی


ببخشید یه سوالی موندش

ببخشید یه سوالی موندش
خب الآن همه چی درسته ؟
به وجدانت چی میخای بگی؟
یعنی وجدانم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو نمی دونی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی 
پنجره رو باز می کنم 
یه آفتاب سرد
گونه هام یخ می زنه
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم
.
ببخشید یه سوالی مونده فقط
الآن اینطور درسته ؟
جواب خدا رو چی می خوای بدی؟
یعنی خدا هم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
ما دو تا رو میشناسن
نگو اینجوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی
 پنجره رو باز می کنم
یه باد سرد و غمگین
بین موهام تکون می خورن
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم 
.
ببخشید یه سوالی مونده واسم
دیگه همه چی درسته ؟
جواب مردمو  چی می خوای بدی؟
یعنی اصلا ً مردمم هستن؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو اینطوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هرروز صبح وقتی
پنجره رو باز می کنم 
تنها توو اتاقم
شعرای سرد میپیچن 
من نمی بخشم
من نمی بخشم 
من نمی بخشم 
نه من نمی بخشم
.

ترانه سرا : محمدحسین داودی


چهارشنبه 08 بهمن 1404 | ارسال نظر(0)

 

برف بودم دوباره آب شدم

دی رسید و سرود سرو رسید

یاد بود و درود سرو رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

روزگاری که من به حالت زار

یخ و غمناک ایستاده کنار

.

مانده در پیچ وتاب دی‌ ماه و

برف و سرما و سوز در راه و

.

شده سرما برام مثل مزار

خفته‌ام گوشه ای به حالت زار

.

باغبانی شکسته تیشه به ‌دست

شاعری مرده ، شهر مرده پرست

.

یخ خروارها سکوت به لب

مثل آن دفتر خرابه ی شب

.

خیره ام با سوال می نگرم

به افق در خیال می نگرم

.

ناگهان قصّه ای عجیب رسید

غزل و قطعه ای غریب رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

ترکی امّا به فارسی به دری

این غزل را به لهجه ی پدری

.

"آب شو آب ، (آبِ) جاری شو

پیچ و تابی بخور بهاری شو"

.

برف بودم دوباره آب شدم

شبنمی پیش آفتاب شدم

.

شعله ای بر نخ سرود شدم

آتش عشق در وجود شدم

.

.

تقدیمی بمناسبت سالروز میلاد استاد عظیم سرو دلیر

با الهام و تضمین از شعر ایشان با عنوان "آب شو آب"


یکشنبه 07 دی 1404 | ارسال نظر(0)

 

دنیای واژه ای که نمیدانی

مادر پرنده ایست که می خواند

بر صخره های سنگی طوفانی

مادر ستاره ایست که می رقصد

در آسمان ابری ظلمانی

 

مادر طراوتیست که می ماند

بر گرمگاه بیشه ی پر مهری

مادر ترانه ایست سرور انگیز

سازی شبیه بیدل و کاشانی

 

از قصه های سختی تان گفتی

از روزگار قحطی و بی نانی

ما رنج های دائم و هر گاهیم

ما رنج های دائم انسانی

 

همواره سوز تعزیه در شعری

حالا برای حال من تنها

خورشید سال هاست نمی تابد

با تسلیت بیا به چراغانی

 

مادر فقط برای تو یک واژه ست

اما برای شاعر غمگینت

دنیا تمام گشته پس از مادر

دنیای واژه ای که نمیدانی

 

مادر برات قصه ی شیرین است

مادر برات خاطره های دور

اما توان گفتن در من نیست

تکرار شرح حال پریشانی

 

شعر از : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

برای چشم های مبهوت

ای باران احساس
ای خورشید جاری
ای انسان کامل
با مهری که داری

پیشوای مظلومان
همچون نیاکانت
مظلومان تاریخ

زیر خنجر بیداد
زیر تیغ نامردی
زیر تیغ پادشاهان
ستم پیشه گان عباسی

ای والا ای مولا
ای کرامت جاری
از تو خواهشی دارم
با اعجازی که داری

اینجا ما در ایران
در لختی از تاریخ
تنها از یک بیماری

تنها از یک کابوس
خیلی بیشتر از دوران عباسی
ما قربانی داریم
ما مظلومان تاریخ

ما با دست های خالی
ما با چشم های مبهوت
ای امام مظلومان
با شعار بیداری

برای مردم ایران
که در لختی از تاریخ
تنها از یک کابوس
تنها از یک بیماری

از تو خواهشی دارم
ای امام مظلومان
برای چشم های مبهوت
برای دست های خالی

 

 

 

 

شعر از : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

برای شاعری مبهوت

مثل فلسفه
مثل شعر
مثل ریاضی
مثل ... عشق
حداقل برای من
برای شاعری مبهوت
شما نفهمیدید
ما هم نمی فهمیم
که دنیا دنیای نفهمیدن است
مثل چیزی که حالت را خوب کند
دلت را صاف

راستش خیلی حالم خوش نیست
شاید مریض شده ام

تو خوب باش
برایت امیدوارم
که امید حالت را بهتر می کند

مثل یک ساز غمگین
که بین این سر و صدا
غمگینت می کند
که دنیا دنیای غم است

برایت دعا می کنم
تو هم برای من دعا کن
حداقل برای من
برای شاعری مبهوت

 

شعر از : محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

ناقوس ها

 

ناقوس ها

دوباره فریاد می کنند

یک انسان دیگر

یک خاندان دیگر

سیاه شدند

جهان برای انسان سیاه شده است

مثل جهان شاعران

که سالیان سال است

در غم انسان

"ناقوس ها برای که به صدا درمی آیند؟"

 

شعر از : محمدحسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

گل های بازرانی

گلهای بازرانی دنیایی از خدا

همواره برلب اند غزل هایی از خدا

گلهای ساده در دل فرهنگ سادگی
 از بازماندگان اهورایی از خدا

در دشتشان هنوز به میراث مانده است
یک شاهکار ناب تماشایی از خدا

 

از بازماندگان دل آسوده از زمین
 در آرزوی یک دل دریایی از خدا

رنج هزار حادثه در خود نهفته و
 در انتظار قصه و لالایی از خدا

پاییز دردخیز به پایان رسیده است

حالا رسیده وقت تقاضایی از خدا

 

تاریخ زنده ایست که برخاک می رود
 مشروطه خواه خواهش فردایی ازخدا

 





شعر  از :محمد حسین داودی


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

بهار شهر ما با شادی اومد

بهار شهر ما با شادی اومد
که ناز اومد که با آبادی اومد
من از بارون سراغت رو گرفتم
صدا زد مژده ی آزادی اومد

بهار بلبلان ساز است و آواز
که می بارد به بستان نغمه ی ساز
بهار ما ولی سوز است و دلسوز
که می سوزد درونم شوق پرواز

دوبیتی خواندی و من هم مفاعیل
بیا این باغ ما این داس و این بیل
برای هرکسی یک گل بکاریم
که آهنگر بداند بیل یا میل

تصور کن هزارون ساله انسان
به نوروز خدا خوشحال و خندان
الهی خوش بخندی خوش بحالت
که خوشبختی برات آغازو و پایان

تو دوری از من و من دور دورم
تو هستی پیش من ، من کور کورم
شبی یادم میوفتی و سراغم
که میگیری دیگه من خاک گورم

عزیزم سال نو الله یارت
سلامت باشه در دار و دیارت
امید ما به این خاک و زمینه
همه اجدادت و ایل و تبارت

تو قندونه لبت ، حرفات پر از قند
لبت غنچه پر از شعر و شکرخند
ترُش رویی نکن ای نور دیده
به لبهای شما زیباست ، لبخند  


یکشنبه 16 آذر 1404 | ارسال نظر(0)

 

جزعشق می دانی کدامین عشق

جزعشق می دانی کدامین عشق

ازآیه های شب کتابی جاودان دارد؟
آری بگو از شب کدامین شب
از نسل مابیدارتر  در آسمان دارد؟


جز عشق  می دانی کدامین سنگ و صورتگر
انگاره های مبهمی را مشق هر تاریخ می سازد
آری بگو ساز کدامین  شهر ؟
سوزی چنین در رقص های این و آن دارد؟


جزعشق می دانی کدامین قهرمان
دیگر کدامین می تواند  قلب و روحم  را
 از چنگ دیوان عظیم شب رها سازد
آری بگو  دیگر کدامین می تواند
با آفتابی قلعه ی شب را
 تسخیر  خود  سازد

انگار گاهی جمعه ها احساس پوچی
انگار گاهی شهر ما احساس تنهایی
انگار گاهی چشم های مات . مبهوت زمین سرد می گردد
انگار گاهی یکسره افسوس می گردیم

انگار گاهی یکسره افسوس می خوانیم

 

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 07 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 

بوی کهنگی

رویام میخام فقط بدونی کجام
اینجا توی همون کوچه ی باریکی که پره هزار خاطره برات
 جز من که دفترم پره از شماس

پس بزار منم شبیه خودت

بیام توی همون کوچه ی باریکی که مث خودت ته رویاهاس

 پس بزار منم شبیه خودت

بیام توی غزل های دفترت

آخه منم از اون کوچه باریک میام

رویام فقط بزار مثل خاطراتی که

توی همون دفتر خزونی که گرفتیو ته رویاهام مونده

مثل من که کوچه ی شمام

مثل خودت میام با یه آه سرد اینجا با چایی که عطر کهنگی میده

ازم داره بوی کهنگی میاد

شعر از : محمد حسین داودی


جمعه 07 آذر 1399 | ارسال نظر(0)

 


گلاریشا glarisha شعر و داستان از: محمدحسین داودی نویسنده،شاعر،پژوهش گر گلاریشا نام یک انسان نیست . Glarisha is not the name a man rather it is the name of the hero... .....of a fantastic story
glarisha_davodi@yahoo.com
iran

 

Glarisha in english
نقد و پژوهش در آثار دیگران
بخش هایی از رمان گلاریشا
داستان های کوتاه و بلند
مقالات علمی ادبی
مقالات فلسفی دینی
دفتر زایمان شبانه
دفتر سرخ من
دفتر خرابه شب
دفتر "اژدهای پارسی"

 

محمد حسین داودی

 

مهر 1405
دی 1404
آذر 1404
مرداد 1404
آبان 1403
مهر 1403
آذر 1402
اردیبهشت 1401
بهمن 1400
دی 1400
آبان 1400
اسفند 1399
آذر 1399
آبان 1399
مهر 1399
شهریور 1399
اردیبهشت 1399
فروردین 1399
اسفند 1398
بهمن 1398
دی 1398
آذر 1398
تیر 1398
خرداد 1398
اردیبهشت 1398
شهریور 1397
آبان 1395
مهر 1395
خرداد 1395
دی 1394
تیر 1394
خرداد 1394

 

ملخ های امسال پیدایشان نیست
جزعشق می دانی کدامین عشق
بوی کهنگی
طنین سرد خزان
بی گمان تنها تو
به افتخار سردار قاسم سلیمانی
دنیای واژه ای که نمیدانی
جان پدر کجاستی
ما عوامیم بحث ما سر چیست
برای چشم های مبهوت

 

[Link_Title]

 

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید