کران مستی
ای که در تنگنای غربت من
ساختی یادمان پستی خویش
باز با انحنای دفتر من
بسته دیدی کران مستی خویش
دست آخر برنده من بودم
پوچ کردی تمام هستی خویش
انتهای ستمگران درد است
انتهای جهان پرستی خویش
بعد خود شیونی نخواهی دید
سربنه شیون دودستی خویش
هرچه من هی کتاب تازه و تر
هر چه تو هی فشار و خستی خویش
وقت تکرار شعرِ کهنه ی توست
تازه کن بیت می شکستی خویش
.
.
شعر از : محمدحسین داودی
[ یکشنبه 16 آذر 1404 ] [ 11:31 ] [ glarisha ]
[
ارسال نظر(0)
]