کشتی جنون زده ی شب
تمام درد زمین یادگار خستگی من
هجوم سرد زمان موسم شکستگی من
سراب تلخ جنون ابتدای بی کسی تو
حصار زرد خزان اوج دلگسستگی من
تمام خشم زمین جرم دل نبستگی تو
تمام درد زمان مزد دلشکستگی من
حضور توست دراین کشتی جنون زده ی شب
که گشته شعرِ شب من به گل نشستگی من
نشسته ظلمت محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من
ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرِ ما
که سهم تیر و کمان شد زدام رستگی من
رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من
شعر از : محمدحسین داودی
[ یکشنبه 16 آذر 1404 ] [ 11:32 ] [ glarisha ]
[
ارسال نظر(0)
]